تبليغاتX
Elegance...

Elegance...

U have brains in Ur head, U have feet in your shoes, U can steer Urself any direction U choose.

beautiful tango






من و می و دود و دم و این آهنگه بی پدر مادر
...

امشب با یه حس جدیدی مواجه شدم...
مثله یه حس آشنا که یادگار از بچگیام دارم
 بچه که بودم غریبه ها رو دوست داشتم
آدمای جدید واسم یه دنیای تازه بودن
حرفای جدید میزدن
قصه های جدید میگفتن
تو اون مدت کمی که قرار بود کنارشون باشم هر چی بلد بودن برام انجام میدادن
از شعبده بازی گرفته تا ادا و عطوارای مسخره
خیلیاشونم آشنا بودن
ولی تنوع رفتاراشون حس آدم جدید بودن و برام داشت
که گاهی این حس آدم جدیدِ آدم قدیمی واسم خوشایند بود و گاهی علارغم علاقم به آدم جدید و تلاش اونا واسه جدید به نظر اومدن و متفاوت بودن، نا خوشایند
چرا؟ چون از اون آدم قدیمی انتظار "ناغریبگی" داشتم, و وقتی غریبه بود برام انگار یه چیزی یه جایی میلنگید
...

یه نگاه ناآشنا تو چشمای یه غریبهء آشنا تمام بدنم و به لرزه میندازه


Beautiful stranger, don't want to know your name

Beautiful stranger, just want to take your hand

How sweet it can be, if you make me dance...

How long will it last, baby if we dance?

Beautiful stranger, in the depth of your eyes

Beautiful stranger, oh oh oh oh

I remember, I remember, I remember... you

Beautiful stranger, I wanna loose my mind




+ نوشته شده در  10 Nov 2010ساعت 3:7  توسط π   | 

یه کوله بار حرف واسه نگفتن

 امروز بعد از مدت ها حرف زدم

خیلی وقت بود احتیاج به یه هم صحبت داشتم ولی کسی و پیدا نمیکردم که بتونم باهاش راحت باشم

یکی که بتونم بدون بالا پایین کردن و عوض کردن کلمه ها و حروف و صد بار جوییدن قبل از بیرون دادن حرفای دلم و بهش بزنم

یکی که لیاقت شنیدن داشته باشه

آدم واسه هر کسی سفرهء دلش و باز نمیکنه...

تو این دوره زمونه رفیق پیدا نمیشه

دوست زیاده ولی رفیق فرق داره

شده یکی و سر جمع تو زندگیت به اندازهء انگشتای دستتم ندیده باشی و ماکسیمم حرفی که باهاش زده باشی در حد احوالپرسی روزانه باشه ولی باهاش از هر دوست و رفیقی راحت تر باشی؟

البته شاید اینم همش توهمات زادهء روح خسته و در به دره منه...

شاعر میگه:

قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه

هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه........


+ نوشته شده در  4 Nov 2010ساعت 3:37  توسط π   | 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگی

قصهء بی کسی و عاشقی و دلدادگی


قصهء تلخ زندگیم بیت آخرین نداشت

همه کسم رفت و ولی بی کسی تنهام نزاشت


منی که همیشه بودم، غمخوار و همیار مردم

هیچ کسی دلواپسم نیس، حتی از سر ترحم


امید زندگی اما هنوز از سرم نرفته

گرچه این دل عزیزم، پره از حرفای نگفته


میدونم  نمیتونی بازی کنی با عشق و احساس کسی

حتی اگه تنها باشی ، تو غربت و بی همنفسی


آدما بد شدن، مثه همه دو رنگ نباش

تک رنگی تو وجودته، پاکی و نکن رهاش 


میدونم اون همه زخم زبون تحملش سخت عزیز

تو ولی غصه نخور، پشیمونی رو دور بریز


+ نوشته شده در  8 Jun 2010ساعت 14:56  توسط π   | 

امروز

سرم و از پنجره بیرون کرده بودم و به خورشید زل زده بودم
بالاخره آسمون شهر ما هم بعد از مدتها آفتابی شده
خیلی وقت بود احوال پریشونم رو مینداختم گردن هوای ابری و بارونای هر روزه
ولی حالا هم که آفتاب درومده، حال من همچنان پریشونه...
فکر میکنم به خودم، به حالم، به گزشتم، به آیندم...
به چیزایی که داشتم و از دستشون دادم...
به خودم که شاد بودم غمگین شدم...
به کسایی که بودن و دیگه نیستن...

میدونی، بلاگم واسم شده مثل آینهء دق!!
پارسال همین موقع ها بود که نوشتم، آره از امروز زندگی رنگ دیگه ای داره، از امروز همه چی قشنگتره، از امروز من یه منه دیگه ام!
ولی اون امروز هنوز که هنوزه نرسیده!
من هنوز همون آدمم، با همون طرز فکر اشتباه، با همون حماقت و با همون بچگیا...
پس کجاست اون همه عزمی که قرار بود جزم کنم وزندگیم و سروسامون بدم؟


+ نوشته شده در  8 Jun 2010ساعت 14:6  توسط π   | 

دخترا جنده شدن

دلا آزرده شدن

آدما دروغ میگن

زنها پتیاره شدن


بچه ها اُبنه ای شدن

زندگیها سخت شدن

عاشقا شعر نمیگن

مردا کون وارونه میدن


قورباغه ها مار شدن

عقاقیا خار دار شدن

بلبا نمیخونن

چشمه ها سراب شدن



جوونا منقلی شدن

کس خلا جوگیر شدن

دل به دل راه نداره

عشقا پشمکی شدن


کاندوم و سیگاری تو کیفا جای هله هولس

دنیا پر شده از آدمای بالهوس

کوندگی شرم نداره

جندگی کار همس


+ نوشته شده در  28 May 2010ساعت 0:0  توسط π   | 

یه سری به خودت بزن...
برو تنهایی تو روشنایی سر صبح قدم بزن تو کوچه پس کوچه ها
یه بلیط تله کابین بگیر از بالای کوه تاریک شدن هوا رو تماشا کن
کنار شومینه بشین و به شعله های آتیش زل بزن
یه گلدون بردار و توش دونه بکار
بهش آب بده، مواظب باش جاش سرد و گرم نشه، گل و برگ که داد با آب پاش برگاشو خیس کن و مثه یه عضوی از خونوادت، مثه یکی که خیلی دوسش داری مراقبش باش...
بنویس
زیاد
اونقدر که که هر چی تو ذهنت بوده رو کاغذ اومده باشه
زهنت خالیه خالی شده باشه
حتی اگر میخوای فحش بدی، توهین کنی، به زمین و زمان بد و بیراه بگی، تو خودت نگر ندار، بنویسشون...
ساز بزن
با سازت حرف بزن
ساز بزن و صداش و ضبط کن
بعد که هر چی تو دلت بود نوشتی، به صدایی که از نواختن خودت ضبط کردی گوش کن
مطمین باش بیشتر از هر آهنگ دیگه ای آرومت میکنه
چون صدای دل خودته...
هر وقتم فرصت کردی برو لب دریا
فقط به صدای امواج گوش کن، بالا پایین رفتن موجارو تماشا کن و نسیم و روی پوست صورتت احساس کن
قشنگیارو ببین...
شاید فردا واسه دیدن این همه زیبایی دیر باشه...




+ نوشته شده در  21 Jan 2010ساعت 22:33  توسط π  

...

یه سال دیگه ام گذشت


مطمینم جاتون بهتر از ماست...


دوستتون دارم، مثه همیشه....

دعام کنین، مثه همیشه....

+ نوشته شده در  14 Dec 2009ساعت 23:54  توسط π   | 

آش کشک خاله

باز صبحی دگر میروید

مثل هر روز، مرغ مرگ اندیش اذان میگوید

همچنان چرخ فلک میچرخد

و زمین میگردد

حقیقت تلخ است

عاقبت مرگ لب ما میبوسد

 همگان میمیرند

و زمان باریک است

تابوت و کفن مسکن ماست

مور و ملخ بعد از این همبستر ماست

و باز خورشید میل تابیدن دارد

حقیقت نا جوانمردانه تلخ است...


+ نوشته شده در  26 Nov 2009ساعت 19:37  توسط π   | 

چند وقتیه از بلاگ نویسی فراری ام
بیشتر از این که به اینجا سر بزنم ترجیح میدم روی کاغذ واسه خودم بنویسم
نمیدونم، شاید دوست ندارم یه عده ای نوشته هام بخونن
از حال و روزم با خبر باشن
به گریه هام بخندن
خوشیام و چشم دیدن نداشته باشن
از از این بلاگ به اون بلاگ رفتنم خسته شدم
دوست دارم خونم همینجا مستقر باشه
نه اینکه نخوام ها
اسمی که انتخاب کردم و دوست دارم
جای دیگه دلم به نوشتن نمیره
بالاخره تو مسیری قرار گرفتم که اولین قدم درست زندگیم و توش برداشتم
کمتر خیال بافی میکنم
بیشتر عمل میکنم تا حرف بزنم
درواقع اصلا با کسی در مورد کارهای در دسته اقدامم حرف نمیزنم
آسه میرم
آسه میام
درسم و میخونم
سرم به کار خودمه
زیرش نمیزنم
خیلی وقتا کمبود یه گوش که بخوام خودم و سرش خالی کنم
یکی که بتونم و بخوام ازش کمک بخوام
یکی که من و واقعا درک کنه و عکس العملی که من بهش احتیاج دارم و نشون بده
و بتونم و یخوام ازش انتظار داشته باشم
روم فشار میاره
عادت کردم از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشم و چیزی نخوام
ولی منم، مثه همهء من های دیگه، آدمم...
یه وقتایی دلم خیلی تنگ میشه
واسه بچگیام
واسه اون موقع ها که دوست داشتم همه چیم مال یکی دیگه باشه
کارام و واسم انجام بده
کمکم کنه
خودم و الکی بزنم زمین که بلندم کنه
اون موقع ها که دوست داشتم بیافتم که یکی دستم و بگیره
بزرگ شدن اون قدرا هم که فکر میکردم ترس نداشت
ولی درد داشت
خیلی درد داشت...
درد حسرت، درد تنفر، درد کینه، درد بی حسی، درد بی اعتنایی، درد سکوت،،،

یعنی همه این طوری بزرگ میشن؟

+ نوشته شده در  26 Sep 2009ساعت 21:14  توسط π   | 

هیچ وقت به اندازهء این چند وقته اخیر تو زندگیم از خودم ناامید نشده بودم
اصلا از خودم در عجبم!
که چطور ممکنه؟!
آدم وقتی خودش درگیره تو یه قضیه ای، نمیتونه درست تجزیه و تحلیلش کنه،
نمیتونه از بالا به گندی که داره میزنه نگاه کنه
وقتی که جریان تموم میشه و بهش فکر میکنه، اون موقعست که یا تاسف از دست دادن چیزای خوبی که داشته رو میخوره
یا تاسف از دست دادن وقتی که حروم کرده و شخصیتی که از خودش پایین آورده
هیچ وقت این رو اینقدر درک نمیکردم که وقتی یه نفر با یکی توی رابطه است، تمام کارا حرکات و حتی لباس پوشیدن و اطرافیان و خونواده و دوستان اون طرف نشوندهندهء شخصیته کسیه که باهاش توی رابطه است
هر کسی که بهشون نگاه کنه، میگه حتما مثل همن که با هم وارد رابطه شدن!
یه وقتایی فقط آرزو میکنم کاشکی یه صحنه هایی از زندگیم پاک میشدن و نه من، نه هیچ کسه دیگه نمیتونست یادشون بیاره.
از خودم، از همهء اونایی که این مدت بهم گفتن و فکر میکردم واسه خودشون میگن، شرمندم...
و واقعا متعجبم...

+ نوشته شده در  30 Aug 2009ساعت 1:51  توسط π   | 

دیوونه و سنگ و چاه، من و قورباقه و خندق بلا

چند وقت پیشا، البته خیلی دور نه، همین چند روز پبشا، یه روز نصبتا آفتابی، از خواب که پاشدم، آماده شدم که طبق عادت هر روز صبح، قورباغم رو قورت بدم. خوشحال و خندن یه ظرف ملامینی شیک سفید با طراحی گلای یاس برداشتم، قورباغه ام رو برای بار آخر آب و غذا دادم، یه اشهد واسش خوندم و قورتش دادم.  ولی از شانس بد ما، قورباقهء لاکردار وسطه راه گلوم گیر کرد. از اون روز هر چی سعی میکنم و به قرآن و آیه و دخیل و دعا متوصل میشم انگار که نه انگار. قورباغهء لامصب کنگر خورده لنگر انداخته!
میدونی! از اون روز خیلی با کسی نمیتونم حرف بزنم و ابراز وجود کنم. شایدم دلیل اصلیش همین مسدود شدنه راه گلوم باشه. این جناب برایان تریسی همهء راه های خوردنه قورباغه رو، از خوردنه قورباغهء زشت و بد ترکیب گرفته، تا قورباغهء چاق و بد هیکل و گفته، ولی نگفت اگر اشتباها قورباغهء همسایه رو قورت دادی، یا قورباغه ات قورباغه ای بود که باید بعد ها قورت میدادی و هول هولکی چپوندیش تو خندق بلا و مثه من دچار گرفتگی گلو شدی چه خاکی باید بریزی توی سرت!
نیم ساعتی هس که این ماسماسک و برداشتم و افتادم به جون دهنم که شاید فرجی شه و این پدر صلواتی از یه جوری بره پایین، ولی مثل اینکه از ما اصراره و از ایشون انکار.
به قول این یارو ناپلئون هیل مهم ترین چیز واسه آدم اینه که اول بدونه چی میخواد و بعد خواستار بدست آوردنش باشه. حالا من هی به این  بیچاره که راه گلوم تنگ کرده بد و بیراه میگم، ولی شاید دلیل گیر کردنه این بنده خدا توی گلوی من همین مشخص نبودنه هدفم بوده. شاید زمان خورده شدنش نرسیده بوده، شایدم اصلا از اول لقمهء من نبوده. ما آدما کلا عادت داریم یه گندی که میزنیم بندازیم گردن بقیه.گاهی یه اشتباهاتی میکنم که در حین انجام اشتباه متوجه نیستیم که چه پیامدهایی داره و تا کی باید تاوان ندانم کاریم رو پس بدیم.

فعلا که هیچ گونه ماسماسک و وازلین و سیخ و سکندری کارساز نیست و باید صبر کرد تا یا خود قورباغه کله شقی و بزاره کنار و از ما بکشه بیرون، یا از گرسنگی کاهش سایز پیدا کنه و لیز بخوره بره پایین. ولی میدونی مسالهء عمده ای که الان فکر من و مشغول کرده چیه؟؟؟ لقمه ای که واسه دهن آدم بزرگ باشه یه بدبختیه دیگه هم داره. تا حالا فلفله خیلی تند خوردی؟؟ خوردنش و 2 ثانیه میخوری و میسوزی یه آبم روش و میره پایین و قضیه تموم میشه، ولی امان از پس دادنش!


+ نوشته شده در  28 Aug 2009ساعت 19:41  توسط π   | 

یه شات میزنم به سلامتیه خودم که هنوز سر پام    دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه اونایی که بودن و هستن و خواهند بود هر چی که بشه    دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه تو که نمیتونم هیچ وقت کارایی که کردی و درک کنم    دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه اونایی که گوش شنوا بودن وقتایی که داشتم عذاب میکشیدم    دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه اونایی که گوش شنوان واسه دردودلای تموم نشدنیم     دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه تک تکه کسایی که ریدن تو زندگیم   دینگ
یه شات میزنم به سلامتیه همهء اونایی که دستم و گرفتم وقتی میخوردم زمین    دینگ
یه شات میزنم به سلامتی اونایی که تو هیچ کدوم از این کتگوریا جا نمیشن      دینگ
یه شات میزنم واسه شادیه روحه شهدا!!     دینگ
یه شات دیگه هم میزنم واسه این که رند شه    دینگ



آقا یخ بیارین مردم!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  17 Aug 2009ساعت 22:32  توسط π   | 

سر و سامون

میدونی... یه وقتایی آرزوم بود کاشکی منم مثه همه با این ور اون ور رفتن، مشروب خوردن، رقصیدن، های شدن ارضا میشدم... شاید خوبه این طوری نیستم، شایدم بده... نه این که دوست نداشته باشم هیچ وقت این کارارو کنم، مساله اینه که فقط در صورتی بهم حال میده که خیلی چیزای دیگه درست و سره جاش باشه، وگرنه همون یه جینت یا یه شات عرق اینقدر میبرتم تو فاز بد که از کردم پشیمون میشم... بعد کلی وقت گیتارم و گرفتم دستم و آهنگای قدیمی رو زدم،،، نچ، گیتار ساز من نیست...  دقت کردی موقع نوشتنم مثه حرف زدنم همش از این شاخه به اون شاخه میپرم؟
خلاصه که، نه یک بار نه ده بار، بارها و بارها گفتم، یه سر و سامونی باید به زندگیم بدم، نه؟

+ نوشته شده در  17 Aug 2009ساعت 0:1  توسط π   | 

من و آرزوهام...

میدونی، من خیلی دوست دارم بنویسم، نقاشی کنم، بخونم، ساز بزنم... ولی هیچ وقته هیچ وقت موقعیتش و نداشتم که هبچ کدوم اینارو حرفه ای دنبال کنم...میدونمم اگه موقیتش و داشتم تو یکی از اینا هم که شده خیلی موفق میشدم... زندگیه مورد علاقه ام این بود که یه خونه داشتم واسه خودم که یه جا تنها زندگی میکردم تو یه ساختمون بلند که منظره اش قشنگ بود (حتی اگر بد ترین جای شهر بود و ساختمونش داغون ترین ساختمون ممکن)مامانم و میردم میگردوندم و میومد بهم سر میزد و میرفتم بهش سر میزدم. در حال پر کردنه ساعتای پروازم بودم، یه اتاق داشتم پر از بوم هایی که روشون نقاشیهای نیمه کاره یا کامل در حال خشک شدن بود. یه سازی داشتم که کامل بلد بودم بزنم و تو وقتایی که دلم میگرفت میخوندم و میزدم، واسه یه مجله یا روز نامهء ایرانی کار میکردم (مهمم نبود کارش چی بود، از عکاسی و تحقیق گرفته تا کاریکاتور کشیدن و شعر نوشتن). یه دوربین خیلی خوب داشتم که میتونستم عکسای حرفه ای باهاش بگیرم. مدرک تیر اندازیم و میگرفتم و گه گداری میرفتم شکار. میتونستم صبح های زود از خواب پاشم و طلوع آفتاب و ببینم. دوستام و به صرف چای و قلیون خونم دعوت کنم. یه موتور قرمز میخریدم (یه بی ام دبلیوش و دیدم 3 4 ماه پیش خیلی ام ارزون بود، هنوز شبا که میخوام بخوابم خودم و تو اتوبان روش تصور میکنم و لذت میبرم) و روزای آفتابی باهاش کیف دنیارو میکردم (0 تا 100 شو هیچ ماشینی نمیتونس بگیره..) ماشینم و پی آف میکردم که هر روز غصهء این و نداشته باشم که امروز میگیرنش فردا میگیرنش. بدهیام و به مامانم و خالم صاف میکردم. آخر هفته ها با دوستام میرفتم کوه (یا حتی تنها) اون بالا یه قهوه میخوردم و از منظره لذت میبردم. مطمئنم ماهی یه بار هم مهمونی نمیرفتم، مگر دوره همیایی که توش میزنن و میخونن و چای و قلیون براهه. هر 2 هفته ای یه بار میرفتم واسه ماساژ و به خودم استراحت میدادم و آرامشم رو بیشتر میکردم. هفته ای 3 4 بار میرفتم استخر. یه جا دور از مردم رو چمنا دراز میکشیدم و خنکیه باد و رو پوستم حس میکردم تا شب شه. هر 2 3 ماه یه بار یه مسافرت خارج از کشور میرفتم.

میدونی، اینارو نگفتم که فقط یه چیزی گفته باشم، گفتم که اگر چند سال دیگه هنوزم اینجا مینوشتم، بیام و ببینم چقدر از آرزوهام و بهشون رسیدم...

آرزو بر جوانان عیب نیس...



+ نوشته شده در  16 Aug 2009ساعت 16:44  توسط π   | 

موضوع تحقيق: عشق در کرات ديگر




22 سال پيش من واسه اولين بار پام رو به زمين گزاشتم، همه خوشحال بودن، ولي من گريه ميکردم، ناراحت بودم، هر بار که گريه ميکردم يکي شيرم ميداد، يکي تکونم ميداد، يکي جام و عوض ميکرد، ولي من بازم گريه ميکردم، چون هيچ کس نميفهميد درد واقعيم چيه. 22 سال پيش من واسه اولين بار وارد زمين شدم; از يه سيارهء ديگه خارج از منظومهء شمسي.تو سياره اي که من بهش تعلق داشتم، تضاد تبقاتي وجود نداشت، فقر و ثروت هيچ کدوم باعث زشتي و زيبايي سيارمون نبود. تو سيارهء ما عشق و محبت حرف اول رو ميزد. اونجا هيچ کس تنها نبود، هيچ کس از کسي بالا تر نبود و تنها احتياج آدما به هم احتياجشون به مهر و محبت و عاطفه بود. تو سيارهء ما کسي آزادي رو گدايي نميکرد و براي يه لبخند يا يک دست نوازش هيچ هزينه اي نميپرداخت. تو سيارهء من خيلي ها هم و نميشناختن ولي هيچ کس به چشم بيگانه به هم سرزمينيش نگاه نميکرد، چون من و همهء هم سرزمينيهام ميوهء يک درخت بوديم و هيچ کس نميخواست که ريشهء اين درخت و بخشکونه، هيچ کس جاي هيچ کس و تنگ نکرده بود. تو سيارهء من آب ها زلال تر بودن، درختا سرسبز تر بودن، پرنده ها خوش آواز تر بودن، آسمون آبي تر بود، حتي آفتاب درخشنده تر بود. ميدوني چرا؟ چون همهء چشما از حسادت و و غضب پاک بود و زيبايي ها رو بهتر ميشد ديد. تو هيچ دلي رنگ تاريک و تيرهء کينه وجود نداشت. هيچ سري از سر ديگه بالا تر نبود. تو سيارهء من همه به زبان واحد محبت صحبت ميکردند و همه حرف هم و ميفهميدن. سيارهء من سيارهء محبت بود، سيارهء دوستي، سيارهء عشق. ولي من ازش رونده شدم. چون چشمم به روي زيبايي ها بسته بود، چون قدر نميدونستم. رونده شدم تا تجربه کنم، تا بفهمم نبايد ارزش هر چيز رو وقتي دونست که از دستش ميدي. تا بفهمم بايد قدر دونست. قدر دونه دونه چيزهايي رو که داريم. و بدونم که زندگي يه موهبته، يه نعمته. و بايد ازش لذت برد. از اشتباهات درس گرفت و هيچ چيز رو زشت نديد. بايد زندگی رو لحظه لحظه زندگي کرد .
+ نوشته شده در  16 Aug 2009ساعت 15:46  توسط π   | 

شمارش معکوس

10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
0
.
بعضی از چراغهای راهنمایی شمارش معکوس دارن
بعضیاشون هم ندارن
نمیدونم از کی این اتفاق افتاد و برای اولین بار به فکر کی خطور کرد که این چراغها بهتره ثانیه شمار داشته باشن
خوبیه این شماره ها اینه که آدم میدونه که وقتی به چراغ قرمز داره نزدیک میشه چقدر دیگه قرمز میمونه و میتونه به یه نیش ترمز اکتفا کنه، اصلا بدون ترمز چراغ رو رد کنه، یا باید کامل وایسته و دستی و بکشه و چند ثانیه ای به چشمها و پاهاش استراحت بده
میدونی؟
فلسفهء هر شمارش معکوسی اینه که آدم بدونه چقدر از وقتش باقیه، محدودیتاش و بشناسه و بتونه از زمانی که داره به نحو احس استفاده کنه
خیلی خوبه که تکلیف آدم مشخص باشه

هیچی بدتر از تو خماری موندن و انگشت به دهن منتظر بودن نیس

دوروغ میگم بگو دروغ میگی!


پای نوشت: حالا تو ترجیح میدی پشت چراغ قرمز ثانیه شمار دار وایسی یا چراق قرمز بدونه ثانیه شمار؟

+ نوشته شده در  8 Aug 2009ساعت 1:33  توسط π   | 

کهیر!!!

این چند تا پست آخریم نمیدونم چرا این قدر پروانه ای شدن!!!
چند بارم تصمیم گرفتم پاکشون کنم ولی بیخیال شدم!
اینم واسه خودش یه دوره ایه!
حالا خوشم بیاد یا نیاد!!
مخصوصا قالب بلاگم و اون عکس کهیری که گزشتم اون بغل!
شدیدن دارم از خودم کهیر میزنم!
حداقلش اینه که خودم میدونم که چقدر کهیر شدم!
و تلاش بر به حالت عادی برگردوندنه وضع حاکم دارم!
ولی متاسفانه گویا کاری از دستم بر نمیاد و با این تیریپ فعلا دارم کلی حال میکنم!

یه جورایی برام جالبه که چقدر شخصیت نامتعادلی دارم!
وقتی پستهای سپتامبر و اکتبر رو با پست های آخرم مقایسه میکنم به جوزا بودنم کاملا مطمئن میشم!
(خوبه این جوزا رو برا من گزشتن که اسکل بازی هام و بندازم گردنش)

تورو خدا نگاه کن این چه طرزه حرف زدنه؟!
اه اه اه
همچنان دارم از خودم کهیر میزنم و با کهیریتم حال میکنم
چشم هر کی هم که نمیتونه ببینه از کاسه دراد!


آمین!

+ نوشته شده در  3 Aug 2009ساعت 16:53  توسط π   | 

بازم امشب مهتابه... دل تنگم بیتابه...

چند دقیقه ای بود که مشغول پیدا کردنه یه قالب جدید بودم
تا بالاخره اون چیزی و که میخواستم پیدا کردم
کلی هم درگیر بودم که قالبش و ویرایش کنم و یه سری چیزا رو اون طوری که میخوام درست کنم، اونم با این اطلاعات دست و پا شکستم از اچ تی ام ال... ولی آخر به هر زوری بود درستش کردم:)
( یه مورچه اگه صد بار دونش بیافته صد بار براش میداره، چرا؟ چون امید داره! (نمردیم و مورچه هم شدیم!))
من همیشه واسه انتخاب بین سبز و بنفش مشکل دارم
این دفعه هم مثل همیشه بنفش پیروز شد

...

جدیدا علاقهء شدیدی به گل پیدا کردم
مخصوصا آفتابگردون
خیلی گل وفاداریه
روزا خورشید و میپرسته
شباهم هر چقدر ستاره ها و ماه براش عشوه میان و چشمک میزنن حتی بهشون نگاه هم نمیکنه
و سرش رو با وقار تمام میندازه پایین...
گل که میبینم خیلی بی مقدمه شرو میکنم به خوندن

گلهام گل آفتاب گردون
میترسه دلم از بارون
یارب تو شب مهتابی
لیلا رو نگیر از مجنون...

آمین...




p.s چند نفر هم اخیرا در عین ناباوریم از صدام  تعریف کردن
چه میشه کرد دیگه؟
از هر انگشته که صد تا هنر میباره...

+ نوشته شده در  2 Aug 2009ساعت 23:44  توسط π   | 

یاری

امروز صبح با یه اقایی آشنا شدم به اسم مسعود
آدم پر حرفی نبود
خیلی هم سر بسته و تو حاشیه حرف میزد
میگفت دنیا دو روزه
تازه وقتی ارزشش رو میفمی که خورشیده روزه دومت غروب میکنه
هر چی اصرار کردم از زندگیش واسم حرفی نزد
ولی یه کوله بار بود از تجربه
دوست داشتم ساعت ها باهاش حرف بزنم و از خاطراتش بشنوم
کلی نصیحتم کرد

میگفت هیچی بد تر از  این نیس که آدم خوار و ذلیل شه
و مجبور شه دست کمک به سمت کس و ناکس دراز کنه
برام یه آرزو کرد
گفت این آرزو بهترین آرزوییه که میشه برای هر کس کرد

گفت، "ایشالا هیچ وقت محتاج هیچ کس نشی."

آمین.

+ نوشته شده در  30 Jul 2009ساعت 23:55  توسط π   | 

باغچه!

من همیشه یه احساس خاصی به رنگ سبز داشتم
هیچ رنگی به این اندازه بهم آرامش نمیده
واسه همین تصمیم گرفتم قالب بلاگم رو سبز انتخاب کنم
یه سری از پست های خونهء قبلیمم این ور منتقل کردم

میخوام حدالمقدور به اندازهء قبل پست های تلخ ننویسم
ولی زندگیه دیگه، گاهی تلخه گاهی شیرین


تصمیم زیاد گرفتم تو زندگیم
بیشترش و سرش وای نایستادم
نمیدونمم این دفعه چقدر دووم میارم
ولی آدم هر موقعی شروع کنه یه قدم جلوء

کلی کار نیمه تموم دارم که باید تموم کنم
از مرتب کردن اتاقم و تموم کردن نقاشیهای نیمه کارم گرفته
تا دیپورت کردن هم اتاقیهای پر سر و صدام، که به هوای ظرفهایی کپک زده به اتاقم هجوم آوردن، به زادگاه اصلیشون

خلاصه که
کلی کار در دسته اقدامه

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.


+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:43  توسط π   | 

عنوان ندارد!

هوا به شدت گرمه
صدای پنکه جای خالی صدای تیک تیک ساعت دیواری رو که چند وقتیه روی 6 40 دقیقه خواب رفته پر میکنه
آت و آشغالهای کهنه و چمدونهای بستهء توی انباری رو به اتاقم میارم و تمام خاطراتی که کشور به کشور، شهر به شهر و خونه به خونه دنبال خودم کشوندم و مرور میکنم
یک کیسهء زبالء بزرگ برمیدارم
"این خاطرات جز اینکه هر بار دیدنشون بد بختیام  و چیزهای از دست داده ام و یادم میارن چی برام دارن؟"
کیسهء زباله رو پر میکنم از خاطرات دور ریختنی
یک کیسه...
دو کیسه...
سه کیسه...
سر کیسه ها رو گره میزنم و میندازمشون تو سطل آشغال بزرگ کنار خیابون
"امروز چهار شنبه است، همین امروز شهرداری همشون و جمع میکنه و از شررشون خلاص میشم"
ساعتی میگزره
جلوی در رو چک میکنم
خبری از خاطرات کهنهء دور ریختنیم نیس
احساس سبکی میکنم

چند شاخه گل از حیاط میچینم و توی یک ماگ صورتی رنگ میزارم
باطری ساعت دیواری رو عوض میکنم
پنکه رو خاموش میکنم
پنجره رو باز میکنم
پردهء اتاق رو کنار میزنم
نور افتاب چشمم رو میزنه

برای اولین بار بعد از مدتیها ، ورود زندگی رو به تک سلولیم تبریک میگم


ساعت:17:24

به تاریخ 29 جولای 2009

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:29  توسط π   | 

آسیمگی

چرا نمیشه باشه؟

چرا نمیشه نباشه؟

چرا همه جا جای رد پاهاشه؟

رو صورت خیسم جای گریه هاشه

چرا همش تو گوشم صدای خنده هاشه؟

دست من نمیشه از دستش رها شه

چرا بود و نیست و دل من باهاشه؟

نفرین تقدیر آخر قصه هاشه...


ساعت 15:06 دقیقه

به تاریخ: 5 ژوئن 2009

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:28  توسط π   | 

ریل

سجده نکردیم سر سجادهء عشق ولی
دل سنگیمان بوی محبت میداد

دممان گرم ولی
دوست و دشمن همه شهر، شام و حلوا میداد

سبز رنگیمان رنگ حلب باخت، سر به گریبان پوسید
شعلهء شمع خبر از عشق و تمنا میداد

سرشان خورد به سنگ، دم نزد جور کشید
 لبشان خشک بماند، رودخانهء تقدیر به دریا نرسید

24 می 2009

3:50 دقیقه

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:27  توسط π   | 

صحنهء هنرمندی

صورتکهای جدید را در این مرگ تدریجی  ترسیم کردیم و
پشت نقابهای خیالی، طومار نقشهای تازه را ایفاکردیم
دریغ از  خدشهء نقابها  بر چهرهء  گلگون از سیلیهای گاه و بی گاهمان
فیلم نامه را بال و پر دادیم
ندانستیم که حقیقت ماجرا، تحلیل مرگ تدریجیمان بود
ولو فیلم نامه نویس افسوس، سرنوشت... نبود
که خود با دستان خود، با امید ویرایش،
سکانسهایمان را بی اظطراب برداشت کردیم
بیخیال از گافهایی  که بعدها طناب دارمان میشدند
فیلم نامه را نوشتیم و صورتکها را کشیدیم و نقابها را زدیم و نقش ها را بازی کردیم
و هنوز صحنهء یکتای هنرمندیه خود پرداختهءمان را، وادی پوچی نامیدیم و  
"زندگی" را خوشبختی طلب داشتیم


ساعت: 3:49

به تاریخ 26 آوریل 2009

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:26  توسط π   | 

فریاد بزن سکوتت را

بیدارش میکنم گواهی دهدحاشایش را
اشکهای "بی استدلال"  امروزش را
بیدارش میکنم تا اشک بریزد تاوان باور رویاهای دبروزش را
فریاد زند سکوتش را
بیدارش میکنم بحت زده از حقیقت سوگ حیات
 ممانعت کند پایداری "روزمرگی"هاش را
 شرم زده از انکارِ انکار همیشگی اش
تصدیق کند فرسایش سیاه سپید شدن کاغذ رنگیهایش را
بیدارش میکنم و بغض میکنم بغضش را
سرافکنده از تخریب آرمانهایش
خفه مي‌کنم در خودم، کبک وجودم را


به تاریخ: 8 آوریل 2009

19:43ساعت


+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:24  توسط π   | 

طاقتم نیست دگر

دل پر درد چه بی تاب شده است        طاقتم نیس دگر غم دیدن

راز دل در هیچ پنهان شده است       طاقتم نیس دگر رنجیدن

    شمع محفل شده است دل خاکستری پروانه

        طاقتم نیست دگر نوحه را رقصیدن


به تاریخ: 5 آوریل 2009

ساعت: 15:50

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:23  توسط π   | 

تا حالا شده احساس کنی چیزی نمونده که قایق زهوار در دفته ات به ساحل برسه و چشم باز کنی و بینی از همیشه از ساحل آرزوهات دور تری؟ شده حس کنی همه چیز تیره و تاره و به خودت بیای و بینی مال قطره اشکیه که گزاشته بودیش واسه روز مبادا و حالا خیلی وقته تو چشمت حلقه زده؟ شده چهل صفحه بنویسی و همش و پاره کنی؟ شده احساس کنی سره جات نیستی ولی هرچی فکر کنی به نتیجه نرسی که جات کجاس؟ شده اینقدر به چراغای کنار جاده زل بزنی که رنگا پشت چشمای نمناکت تو هم تکرار شن؟شده با طناب خودت بری تهه چاه؟ شده برای هیچ کدوم از سوالات جواب نداشته باشی؟ شده ببینی اصلا سوال نداری؟ شده بازی بچه هارو ببینی و واسه بزرگ شدن طبیعت و لعنت کنی؟ شده احتیاج به یه همصحبت داشته باشی و از همصحبتی بترسی؟ شده حس کنی آدما اینقدر بد شدن که دیگه هیچ کی واسه هیچ کی بلا عوض تره ام خورد نمیکنه؟ شده حس کنی همه منتظرن، همه انتظار دارن؟ شده هر آهنگی گوش کنی احساس کنی مال اون لحظه نیست و هیچ آهنگی واسه حالت پیدا نکنی؟ شده حس کنی داری فله ای زندگی میکنی؟ شده فکر کنی خروس همسایه غازه؟ شده اینقدر نق بزنی که خودتم خودت و نتونی تحمل کنی؟ شده دیگه نق هم نتونی بزنی؟ شده پشیمون باشی ولی ندونی از چی؟ شده چراغی که به خونت روا بوده رو ببری مسجد؟ شده دلت واسه یه خواب راحت لک بزنه؟ شده تو بیداری خواب ببینی؟ شده ساعت و نیگا کنی و ببینی چند ساعتی و گم کردی و حتی متوجهش نشدی؟شده شاخت شکسته اشه و بخوای با چسب قطره ای بچسبونیش؟ شده فکر کنی هر کاری میکنی یه جایه کارت میلنگه؟ شده دلت اینقدر بگیره که به زمین و زمان لعنت بفرستی؟ شده چیزی و تایید کنی که تا دیروز تکزیب میکردی؟ شده حس کنی داری همه دارن گله ای زندگی میکنن؟ شده حتی حوصله توجیهم نداشته باشی؟ شده ببینی خیلی وقته دلت واسه خودت تنگ شده؟ شده هر چی میگردی پیدا نکنی؟ شده بخوای فرار کنی؟ شده هرچی داد بزنی هیچ کس نشنوه؟ یا بشنوه به روش نیاره؟ شده احتیاج داشته باشی ولی ندونی به چی؟ شده فک کنی بی انتظار چتر گرفتنا فقط مال قصه هاس؟ شده حاضر باشی همهء زندگیت و واسه یه لحظه آرامش بدی؟ شده کم بیاری؟ شده دستات و ببری بالا و پشت به خط پایان بگی تسلیم..؟



به تاریخ 25 فوریه 2009

ساعت: 12: 23

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:22  توسط π   | 

آب آور کوزه شکن

محبوب را نقاشی میکنند
پیکرش را حجاری میکنند
دلش را باغبانی  میکنند٬
ساقه تا خشکید هیزم شکنی میکنند

محجرها سنگ میشوند٬
ماهور میشوند
عشق  میان پاهایشان سنگسار میشود
ترک میکنند
ترک میشوند

بودن را گدایی میکنند
ماندن را دلالی میکنند
حریر سفید را تنپوش چله نشینی میکنند
کفن را غرق در بوسه میکنند

میمیرند
میکُشند


به تاریخ: 10 مارچ 2009

ساعت 23:33

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:20  توسط π   | 

قصهء دونه و سنگ

یه روزی تو قلب یک جنگله سبز

لبه یه روده بلند

میونه پرنده ها

کناره عقاقیا

نشسته بود یه تخته سنگ


تختهء سنگیه ما

بدور از آدما

روزایه آفتابیش و

بی بهونه شب میکرد


غروبا که میشد

روده التماس میکرد

خودش و میکوفت به سنگ

عاشق و دلباخته بود 

دل و به دریا زده بود


ولی سنگه قصمون

نمیفهمید درد رود

قلب سنگی اون

عاشقی بلد نبود


یه روزی از این روزا

اندکی بعد از طلوع

دونه ای جوونه زد

زیره تخته سنگمون


جوونه از خواب پاشد

چشماش و یه کم مالید

دنباله آسمون میگشت

ولی هیچ جارو ندید


آشفته و سردرگون

دنباله نوری میگشت

اما سایهء سیاه سنگ 

راهه نورو بسته بود


جوونه شب و روز دعا میکرد

زیره خاک دست و پا میزد

ولی دعاهاش فایده نداش

گیر کرده بود زیره پیکره سنگ


یه روزی از این روزا

چشم سنگ افتاد به دونه

 لبه دونه از بی آبی خشک شده بود

رنگ و روش پریده بود

پیکرش زرد شده بود


تو دل سنگ قصمون

انگاری یه چیزی یه تکونی خورد

"دل چیه دل کدومه؟

تخته سنگ دل نداره

درد و مشکل نداره"


جوونه رویه خاک افتاده بود

نفسش تنگ شده بود

چشاش التماس میکرد

طفکلی خشکیده بود


چشایه جوونه هه

دل سنگ رو برده بود

نگاش و دزدیده بود

انگاری تو دله سنگ

عشق لونه کرده بود


دونه محتاج کمک

تشنه بود به آب

سنگ عاشق شده بود

"میرسمونمت به آب"


تخته سنگ قصمون

لبه پرتگاه جنون

یهویی پرید تو رود

چشمایه دونه دید

آفتاب و هرچی بود


قصهء دونه و سنگ.

سنگ رسید به اوج عشق

لحظه سقوط و مرگ

اون افتاد تهه رود

تا جوونه شد درخت



برگرفته شده از شعر دونه و سنگ

به تاریخ 14 ژانویه 2009

ساعت 20:11


+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:17  توسط π   | 

مرغ مرگ اندیش

چهره هایه منفور در پس صورتکهای گلگون

بوی دروغ

بوی ذلت و بیچارگی

بوی فاضلاب عشق

بوی نیاز و بی کسی

بوی گند رشک

بوی ریا و دورویی

بوی تناقض

بوی بد بختی

بوها بسیارند

و بوهای گند بسیارتر!!

 این بوهای گند را استشمام میکنیم و

بیتفاوت بر نعش وطن غسل میکنیم

رایحهء متعفن انسانیت می آید از همه جای این روزها

ترکمن چای را تکرار میکنیم

میمالیم خایه های افسران بیسواد را

روسپیان را دلالی میکنیم

پایه های حکومت با تذویر و خون بنا شد

بوی متعفنمان را تکذیب میکنیم

باز هم زودمان دیر شد

خاک وطن سوخت٬حالا چه خاکی بسر میکنیم؟

به تاریخ 4 نوامبر 2008

ساعت 23:55

+ نوشته شده در  29 Jul 2009ساعت 20:15  توسط π   |